Dove Of Heart


We went down into the silent forest.

Dawn is the time when nothing breathes, the hour of silence.

Everything is transfixed, only the light moves.

Narges1412

 

هواللطیف

بر نقش روزگار منه دل
که عاقبت

این نقش را 
که باز کنی
جز خیال نیست ...

 ...

در دنيايى که شب و روز و بهار و پاييز و زمستان و تابستان با هم است، نمى‌توان از شب رنجيد، که روز در راه است...
و نمى توان به روز دل خوش بود، که گرفتار شب است...
نمى توان در بهار غزل خوان شد، که پاييز در راه است ...
و نمى توان در پاييز غصّه دار ماند، که بهار مى آيد... 
پس در اين دنياى بى آرام، نمى توان نشست. نمى توان مغرور و مأيوس بود.
آن ها که شب و روز را و بهار و پاييز را مقصد گرفته اند، هر دو به پوچى مى رسند ...
و آن ها که حرکت را و کوچ را و رحيل را فهميده اند و بانگ رحيل را شنيده اند، آماده اند و بهره بردار...
اين ها در رنج، راحت هستند و ديگر به انتظار موقعيت هاى خوب نيستند؛ که فهميده اند بايد در هر موقعيت، کارى کرد و توشه ای برداشت.
آدمى که روحش بزرگ شد و گرفتارى ها و درگيرى ها را ديد و شناخت ، مى فهمد، که در دنياى رنج آلود و به غم پيچيده، نمى توان به اميد متزلزل دل بست ...
و نمى توان بر نعمت متزلزل تکيه کرد ...
 و نمى توان روى موج خانه ساخت ...
نميتوان بر ثروت و قدرت خود و فامیل و دوست و انسانها دلخوش بود، 
که اين ها، تکيه‌گاه هاى محکم و پناهگاه هاى امنى نيستند...

ای پاینده ‏ای که فنا نپذیرد ... درياب مرا ...